شنبه, 30 اردیبهشت 1391

آخرین بروز رسانی: 01:31:07 PM GMT

  •  
صفحه‌ی کنونی: گوناگون نوشته هاي كوتاه
تبلیغات

نوشته هاي كوتاه

یاد ایام!

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 14
ضعیفعالی 

گاو ماما میکرد!

گوسفند بع بع میکرد!

سگ واق واق میکرد!

و همه با هم فریاد میزدند : حسنک کجایی ؟

 

ادامه مطلب...

طناب

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 16
ضعیفعالی 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود و ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است...

ادامه مطلب...

همیشه راه حلی هست!

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 6
ضعیفعالی 

 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.

ادامه مطلب...

دزد پاکدامن

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 9
ضعیفعالی 

 

 گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.

ادامه مطلب...

به خانه دلم خوش آمدي !

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 10
ضعیفعالی 

می خواهم بگویم که همیشه هم لازم نیست آدم کار خارق العاده ای بکند ، از توی کلاهش قناری و خرگوش و ستاره در بیاورد...

ادامه مطلب...

چهار شمع

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 8
ضعیفعالی 

چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید...

ادامه مطلب...

كيك بهشتي مادربزرگ !

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه، خانواده، دوستان و ...

ادامه مطلب...

ما هميشه با ارزشيم ؟!

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ ...

ادامه مطلب...

قطاري به مقصد بهشت !‬

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 

قطاری که به مقصد خدا می رفت... اندکی در ایستگاه دنیا توقف کرد...

ادامه مطلب...

پیرزن بغضش گرفته بود...

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 

پیرزن ایستاده بود توی صف. جوان خوش پوش پرسید:"مادر! آخرین نفر شمایید؟

ادامه مطلب...

موانع فرصتي براي پيشرفت !

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 5
ضعیفعالی 

در روزگاران قدیم پادشاهی دستور داد تخته سنگی را وسط جاده ای قرار دهند. سپس خود و افرادش در گوشه ای مخفی شدند تا ببینند آیا كسی آن تخته سنگ را از سر راه برمی دارد یا نه.

ادامه مطلب...

به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن !

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 8
ضعیفعالی 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود ...

ادامه مطلب...

تنها رمز موفقيت !

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 5
ضعیفعالی 

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که ...

ادامه مطلب...

صفحه 1 از 2

تبلیغات