گاو ماما میکرد!
گوسفند بع بع میکرد!
سگ واق واق میکرد!
و همه با هم فریاد میزدند : حسنک کجایی ؟
گاو ماما میکرد!
گوسفند بع بع میکرد!
سگ واق واق میکرد!
و همه با هم فریاد میزدند : حسنک کجایی ؟
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود و ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است...
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
می خواهم بگویم که همیشه هم لازم نیست آدم کار خارق العاده ای بکند ، از توی کلاهش قناری و خرگوش و ستاره در بیاورد...
چهار شمع به آهستگی میسوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش میرسید...
پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه، خانواده، دوستان و ...
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ ...
قطاری که به مقصد خدا می رفت... اندکی در ایستگاه دنیا توقف کرد...
پیرزن ایستاده بود توی صف. جوان خوش پوش پرسید:"مادر! آخرین نفر شمایید؟
در روزگاران قدیم پادشاهی دستور داد تخته سنگی را وسط جاده ای قرار دهند. سپس خود و افرادش در گوشه ای مخفی شدند تا ببینند آیا كسی آن تخته سنگ را از سر راه برمی دارد یا نه.
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود ...
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که ...
صفحه 1 از 2